تبليغاتX
مطالب عاشقانه&love pic
مطالب عاشقانه&love pic

عشق تو

اهنگ عشق تو از بابک رهنما

عشق تو ، توی وجودم ، عشق تو ، گرمی شب هام
مثل یک راز نگفته ، شعله می کشه رو لب هام

عشق تو ، توی وجودم ، عشق تو ، گرمی شب هام
مثل یک راز نگفته ، شعله می کشه رو لب هام
عشق تو ، خون تو رگ هام ، حس این چشم های گریون
تن تو ، گرمی آفتاب ، توی چله ی تابستون

لمس تو ، زیباییه ، یک شب رویاییه
حس به تو رسیدن ، معکوس تنهایی
دل گیرم از نفس هات ، بخند و آرومم کن
منو به جرم قلبم ، به رویا محکومم کن
عشق تو ، توی وجودم ، عشق تو ، گرمی شب هام
مثل یک راز نگفته ، شعله می کشه رو لب هام
عشق تو ، خون تو رگ هام ، حس این چشم های گریون
تن تو ، گرمی آفتاب ، توی چله ی تابستون

نقش تو ، زیباییه ، یک شب آفتابیه
تو رو نفس کشیدن ، انکار بی تابیه
مثل خورشید در برم ، تنم رو شعله ور کن
رویای هر شبم رو با ، یک بوسه معتبر کن
عشق تو ، توی وجودم ، عشق تو ، گرمی شب هام
مثل یک راز نگفته ، شعله می کشه رو لب هام
عشق تو ، خون تو رگ هام ، حس این چشم های گریون
تن تو ، گرمی آفتاب ، توی چله ی تابستون

تن تو ، ادامه ی جاده ی خورشیده
چشم تو ، نور رو تن لحظه پاشیده
تا تو با منی نگاهم ، خیس یک رویاست
با تو موندنی شدن ، چه قده زیباست
عشق تو ، توی وجودم ، عشق تو ، گرمی شب هام
مثل یک راز نگفته ، شعله می کشه رو لب هام
عشق تو ، خون تو رگ هام ، حس این چشم های گریون
تن تو ، گرمی آفتاب ، توی چله ی تابستون

عشق تو ، خون تو رگ هام ، حس این چشم های گریون
تن تو ، گرمی آفتاب ، توی چله ی تابستون

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 23:46 توسط محمد |

عاشق و معشوق ...

بپذيريم که سرنوشت تابع انديشه هاي ماست

 

و

باور کنيم که خدا عاشق ماست

 

و

هيچ عاشقي معشوق خود را رنج نميدهد

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت 17:0 توسط محمد |

..:: به کوروش چه خواهیم گفت ::..

به کوروش چه خواهیم گفت                            

اگر سر بر آرد ز خاک؟

اگر باز  پرسد  ز ما

چه شد دین زرتشت پاک؟

چه شد ملک ایران زمین؟

کجایند مردان این سرزمین؟

به کوروش  چه خواهیم گفت؟

اگر دید و پرسید از حال ما

چه  کردید با برَنده شمشیر خوش دستتان؟

کجایند میران سر مستتان؟

چه آمد سر خوی ایران پرستی؟

چه کردید با کیش یزدان پرستی؟

به شمشیر حق نیست دستی

که بر تخت شاهی نشسته است؟

چرا پشت شیران شکسته است؟ 

در ایران زمین شاه ظالم کجاست؟

هوا خواه آزادگی  َ

پس چرا بی صداست؟

چرا خامش وغم پرستید؟های

کمر را به همت نبستید؟ های

چرا اینچنین زار و گریان شدید؟

سر سفره خویش مهمان شدید؟

چه شد عِرق میهن پرستیتان؟

چه شد غیرت و شور و مستیتان؟

سواران بی باک ما را چه شد؟

ستوران چالاک ما را چه شد؟

چرا مُلک تاراج می شود؟

جوانمرد محتاج می شود

چرا جشنهامان شد عزا؟

در آتشکده نیست بانگ دعا

چرا حال ایران زمین نا خوش است؟

چرا دشمنش اینچنین سر کش است؟

 چرا بوی آزادگی نیست؟های

بگو دشمن میهنم کیست ؟های

بگو کیست این ناپاک مرد؟ 

که بر تخت من اینچنین تکیه کرد؟

که تا  غیرتم باز  جوش آورد

ز گورم صدای خروش آورد

به کوروش چه خواهیم گفت؟

اگر سر  بر آرد ز خاک

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 11:22 توسط محمد |

در وصف یار....

 

نازنین معشوق من نیست جز تو لیلی و لیلا به من


کسیتی تو آخر این دل را چه کارت هست تو

بازی زیبای تو با این دل پروانه را شمع هم نتوان که کرد

این منه آشفته را گه خندان می کنی و گه گریان می کنی

در شگفتم من از آن که چرا هر دو شیرینه شیرین می کنی

در عذابم من از دوری تو لیک در دوریت هم عاشقم میکنی

کس ندارم من در این دنیا جز تو که افسون و افسانم می کنی

با تو شاعر می شوم گاه عارف می شوم گاه مجنون و گاه لیلی می شوم

می زنی سازو و به جان می رقصم

رقص مجنونیم را به جان ساز و با دل دف می زنی

مرغ دل در آسمانت پرواز دادم تیر عشقت را به باله پروازم نشاندی

این منم ساکن دریای عشقت آسمانم را به دریای دلت می کشانی

چشم در آسمان و قعر دریا از تو می گیرد زلال و اشک را

دوریت قلبم به درد می آورد درد دوری هم صفایی دارد عجب

کیستی تو کیستی تو هر که هستی این منم شیدای تو

آخر ای کاش می شدی در دام و بر بام دلم.....

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 23:35 توسط محمد |

هنگامی که اندوه من به دنیا امد

 

 

هنگامی که اندوه من به دنیا امد از او پرستاری کردم و

 

 با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم


اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و

 

 زیبا شد و سرشار از شادی های شگرف


من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیم و جهان گرداگردمان را

 

هم دوست می داشتیم زیرا که اندوه دل مهربانی داشت


و دل من از اندوه مهربان شده بود هرگاه من واندوهم با هم سخن

 

می گفتیم روزهامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند

 
زیرا که اندوه زبان گویایی داشت و زبان من هم از اندوه گویا شده بود

 

هرگاه من و اندوهم با هم آواز می خواندیم

 

همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند


زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگ هامان پر از یادهای

 

شگفت هرگاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم مردمان مارا با

 

چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با

 

هم نجوامی کردند بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند

 

زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سرافراز بودم

ولی اندوه من مرد چنان که همه چیزهایی زنده می میرند و

 

من تنها مانده ام که باخود سخن بگویم و با خود بیندیشم

اکنون هرگاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند

 

هرگاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند .

هرگاه هم در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.

 

فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دلسوزی می گویندببینید

 

این خفته همان کسی ست که اندوهش مرده است


جبران خلیل جبران

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 23:34 توسط محمد |

(شادی , )


زآتــش پنـهان عشـق، هـر كـه شـد افروخته

دود  نـخیـزد  از او،  چــون نفـس  سوخـتـه

دلبر بی خشم و كین گلبن بی رنگ و بوست

دلكـش پــروانــه نـیســت ، شمـع نیـفروخـته

مـایـه آرمِ دلْ ، چشـم هـوس بـســتن  اسـت

از تپـش آســوده اســت، بــازنــظر دوخـتـه

آمــد  و آورد  بـاز ، از سـركـویـش  كـلـیـم

بــال  و پـــر ریــخته، جــان ودل ســوخـته


      

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 12:52 توسط محمد

(زندگی , )

اینگونه زندگی كنید:

شاد امّا دلسوز،

ساده امّا زیبا،

مصمم امّا بی خیال،

متواضع امّا سربلند،

مهربان امّا جدّی،

سبز امّا بی ریا،

عاشق امّا عاقل...

..

.


و همراهی كه این كلمات را در گوشم زمزمه نمود، باز پرسیدمی اش آیا واقعاً راهی هست تا: عاشق باشی امّا عاقل !؟؟

و باز زمزمه نمود : عاشقان را عقل نمی شاید !!!

و من گفتــمش:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی *** عشق داند كه در این دایره سرگردانند.

آیا كسی هست تا باز رهاندم از این سر در گمی، باز گویدم چگونه می توان عاشقِ عاقل بود !؟؟ 


و من همچنان برایم ناملموس كه چه :

عشق آن باشد كه حیرانت كند ***  بی نیاز از كفر و ایمانت كند.

و می دانم كه در این حیرانی رهایی هست بی پایان، امّا نمی دانم چه زمان و در چه مكان و با چه كسی به آن خواهم رسید و آیا رسیدنی در كار هست ؟؟؟


   

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 12:51 توسط محمد

عشق و دوستی (درونم , )

روزی عشق از دوستی پرسید : تفاوت من و تو در چیست ؟
دوستی گفت: من دیگران را به سلامی آشنا میکنم تو به نگاهی ... من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ

و من نمی دانم آیا این دروغ را خواهم شنید !؟
آنقدر بدبین گشته ام از دنیا كه حتی خود را دوستِ خود نمی انگارم...

و چه دنیا عجیبی ؟
همیشه(و همه) به دنبال كسی هستی كه دوستت داشته باشد و من فرار از كسی می كنم كه دوستم دارد و می دانم كه می توانم دوستش داشته باشم...
چه دنیایی روزی به تو نه! می گویند و روزی تو  به ...


و تمام دردم از آن رو است كه می دانم چرا بدین جا رسیدم، كه چرا باید بگریزم، و چرا باید زجر درد تنهایی را بر او تحمیل كنم، همان ملالی را كه خود تلخی اش را چشیده ام !؟
كه مشكل نه از او، كه قصور از خودِ منِ حقیر است...


نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 12:46 توسط محمد |

عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟

باید بگویم فکر فردا را ندارم

من طاقت غم های بیجا را ندارم



اینجا کنار تو برایم امن امن است

ترس از جهنم و هیولا را نداریم



اصلا عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟

ظرفیت غمگین شدن ها را ندارم



من کل دنیایم فدای تار مویت

دارم تو را و کل دنیا را ندارم



یک آدم معمولیم _ دیوانه ی تو _

من شهرت مجنون و لیلا را ندارم



با تو هر آنچه خوب و دلخواهست دارم

شاید ... اگر ... ای کاش و اما را ندارم



طغیان از تو گفتن و از تو نوشتن

شد این غزل که گفته ام با " را ندارم " .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 22:17 توسط محمد |

داستانهای طنز کوتاه و با حال

۲۰ سال پیش ...!

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد ...

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم ، یادته...؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه...

شوهرش ادامه داد : یادته پدرت که فکر می کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت : آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد : یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری ؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و...!

مرد نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم !

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 18:14 توسط محمد |

فروهر-پاک ترین و مفهومی ترین نماد

فروهر از دو واژه‌ی “فره” به معنی جلو، پیش و “وهر” یا ورتی به معنی برنده و کشنده درست شده است و شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر بزرگترین و باارزش‌ترین جزء وجود انسان است ، چون پرتوی از هستی بی‌پایان اهورامزداست که انسان را به‌سوی رسایی رهنما می‌شود و وظیفه‌ی پیش‌بری و فرابری، برای انسان به برترین پایه‌ی هستی را داراست. و پس از مرگ با همان پاکی و درستی به اصل خود (اهورامزدا) می‌پیوندد.
امروزه نگاره‌ی زیر بین زرتشتیان نمایانگر شکل فروهر است و به‌عنوان نشانواره‌ی دین زرتشتی به‌کار می‌رود. این نگاره، گذشته‌ی چندین هزارساله داشته و شبیه آن در جاهای دیگر و نزد قوم‌های دیگری دیده شده است ولی شکل کنونی آن در کتیبه‌های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده می‌شود.
واژه ی فروهر از دو بخش "فر" به چم "پيش" و "وهر" به چم "كشنده و برنده" درست شده است و روی هم به چم (معنی) "پيش برنده" است و يكی از نيروهای چهار گانه ی هستی مشيا (انسان) است.
گوشزد: گويش درست آن
Farvahar
است و نه
Foroohar
در باور ايرانيان باستان يا زرتشتيان، هستی از چهار گوهر ساخته شده كه به هم پيوسته اند و از پرتوهای آنها بر يكديگر پويندگی و بالندگی از هر كس سرچشمه می گيرد.
اين چهار بخش بدين شمارند: تن، جان، روان و فروهر. تن و جان از آن جهان زمينی هستند ولی روان و فروهر از آن جهان مينوی سرشت مشيا (انسان) هستند.
فروهر ارزشمندترين گوهر پاره ی هستی مشيا است، زيرا پرتويی از فروغ بيكران نهاد اهورامزدا است كه در سرشت هر كس سرچشمه ی پيدايش و پويايی فروزه های اشويی است. فروهر، گوهری است كه روان را از گرايش به كژی و كاستی و دروغ باز می دارد تا روان به آرامی راه خدا جويی را سپری كند و شايستگی فراگيری روشنايی راستين و پيام سروش را داشته باشد. فروهر تن و روان را بسوی رسايی و جاودانگی رهبری می كند. پس از مرگ، فروهر هر کس به همان گونه ی نخستين خود به گوهر خود می پيوندد.
اين نشان در زمان هخامنشيان، برگرفته از انديشه ی بنيادی دين پاك اشو زرتشت و برخی از نمادهای انديشه ی ديگران به ويژه آيين پر راز مهر ايراني، ساخته شد و نماد مردمی ايرانيان شد.
هر يك از اندام های نگاره ی فروهر، گويای اندريافته ای در انديشه ی نياكان ما دارد، كه در اينجا چكيده ای بسیار کوتاه از آن را بازگو می كنيم:
چهره ی سالخورده و درخشان و سامان فروهر: ياد آوری الگوي به كار گيري آزمودگی پيران جهان ديده، دانا، رسا و خردمند است و درخشان و سامان بودن چهره ی او پاكی و آراستگی را گوشزد می كند.
دست راست فروهر هم رو به جلو و هم به بالا است: رو به جلو بودن دست آرمان مشيا (انسان) را ياد آوری می كند كه همواره به سوی پيشرفت و بالندگی باشد. راست بودن دست نشان راستی و آشتی جو بودن او در پيشرفت است. افراشته به بالا بودن دست نشان ستايش به درگاه اهورامزدای يکتا همزمان با پيشرفت است.
چنبره ی (حلقه ی) در دست چپ فروهر: نشان پيمان سپند (مقدس) مشيا با اهورامزدا در پيوستن به اشويی است. چپ بودن دست نشان شيفته بودن دل و جان به اهورامزدا است، چون دست چپ به دل نزديكتر است.
اين نماد امروزه بگونه ی انگشتر پيوند (حلقه ی ازدواج) در همه ی جهان بكار گرفته می شود. زن و شوهر نيز با دادن انگشتر پيوند در دست چپ، پيمانی سپند را با يكديگر می بندند كه هميشه به يكديگر زنهار دار (وفادار) باشند.
بال های فروهر: بال های گشاده ی فروهر در سه اشكوب (طبقه) فراگيري پندار نيك = هومت، گفتار نيك = هوخت و كردار نيك = هورشت را به او سپارش (سفارش) و ياد آوري مي كند و نشان وارستگی مشيا از گرايش های ناهنجار است، تا او به ياری آن، نيروی پرواز مينوي گرفته و به درجه ی رسايی و والا و سرانجام به‌ اهورامزدا برسد.
براستی چه زيبا گفت آن پيامبر و آموزگار بزرگ اشو زرتشت، چون تنها با بكار بستن همين پندار، گفتار و كردار نيك جهانی پر از آرامش و آشتی خواهيم داشت.
چنبره ی (حلقه ی) پيرامون كمر فروهر: در اين نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتي ايرانی نهفته است كه ياد آور نماد بی پايانی روزگار يا چنبره ي (حلقه ی) روزگار است و برگشت كردار مشيا به خود او است، به ديگر سخن دوزخ و بهشت در همين جهان است و هرچه بكنيم به خودمان برمی گردد و تنها پس از مرگ، این كردار ما است که روان مان را در جهان مينوي شاد يا اندوهگين خواهد كرد. در آيين پاك زرتشت بهشت برين يا دوزخ سوزان نويد داده نشده است.
دو رشته ی آويخته در پايين يكي به سوي راست و ديگري به سوي چپ: رشته ی سوي راست نشان سپنته مينو = منش پاك و رشته ی چپ نشان انگره مينو = انديشه پليد است. باز در اين نشان فرزانش ژرف و كهن زرتشتي ايرانی را می بينيم كه می گويد در مشيا (انسان) دو نيروی اهورايي و اهريمني هست و او با كوچكترين گرايشي به سوي نيروي اهريمني، نابود خواهد شد. به ديگر سخن، خوبی و بدی در درون مشيا هستی دارد و اين اوست كه با پندار، گفتار و كردار نيك به منش پاك خواهد رسيد. در فرزانش زرتشتي اهريمن (شيطان) هستی جداگانه ای نيست كه همواره در کمین باشد كه مشيا (انسان) را گول بزند و او را از راه راست كژ كند، ونكه (بلكه) اين نيروی اهريمنی، در درون او جای دارد و اين اوست كه با پشت سر گذاشتن اين نيرو و رسايی (تكامل) توانا خواهد شد كه به اهورامزدا نزديك شود. اين نارسايی مشيا (انسان) است كه هر لغزشی را گردن كسی می اندازد، و آفريدن هستي به نام شيطان، سستی او در برابر دشواری ها و سختی ها است.
دامن فروهر رو به پايين در سه اشكوب (طبقه): نشان بد انديشی = دُژمت، بد گفتاری = دُژوخت و بد كرداری = دُژورشت است و ياد آوری می كند كه هر كسی بايد با زير پا گذاشتن انديشه، گفتار و كردار ناپاك، كينه، رشك، آز و بدی را از خود دور سازد.
در پايان به اميد روزی كه مردم با دوری از پی ورزی (تعصب) دوباره بيدار شوند و ريشه های زيبا و ژرف خود را باز شناسند

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:42 توسط محمد |

love kiss

 

Staci_and_bryce

Loving_you_nika_fadul

Reflection_kiss

برای دیدن ۱۲ تصویر بسیار زیبا به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 3:49 توسط محمد |
درباره وبلاگ

سلام بر تمام خوانندگان گرامی .من متولد 24/12/67 در دزفول هستم. ممنونم که به وبلاگ من تشریف اوردید.انشالله که از مطالب نوشته شده راضی باشید

آخرین نوشته ها
عشق تو
عاشق و معشوق ...
..:: به کوروش چه خواهیم گفت ::..
در وصف یار....
هنگامی که اندوه من به دنیا امد
(شادی , )
(زندگی , )
عشق و دوستی (درونم , )
عزیزم غصه ی عالم به ما چه!؟
داستانهای طنز کوتاه و با حال
فروهر-پاک ترین و مفهومی ترین نماد
love kiss
زیباترین اس ام اس های عاشقانه - اسمس عشقولانه
"متن ترانه بهانه از آقای معین عزیز "
داستان های عشقولانه و انواع داستان های خنده دار
love sms
هایده » شانه هایت » یکی را دوست میدارم
متن ترانه
متن ترانه
استاد معین
تصاویری از عجایب هفتگانه جهان
اس ام اس عاشقانه جديد
عجایب هفتگانه جهان
اس ام اس های سرکاری و حال گیری ( قسمت اول )
معین
سفر
love sms
عاشقانه 1
نشان فروهر
love pic
پیوند وبلاگ


امکانات





Powered by WebGozar


mamadgengil

محمد

mamadgengil

http://mamadgengil.blogfa.com

مطالب عاشقانه&love pic

مطالب عاشقانه&love pic

مطالب عاشقانه&love pic

سلام بر تمام خوانندگان گرامی .من متولد 24/12/67 در دزفول هستم. ممنونم که به وبلاگ من تشریف اوردید.انشالله که از مطالب نوشته شده راضی باشید

مطالب عاشقانه&love pic

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com